یاد ایام

باز می آید بهار دلنشین                       باز بلبل میشود با گل قرین

باز صحرا پرشقایق میشود                   باز روشن قلب عاشق میشود

یا مقلب، قلب ما را شاد کن                 یا مدبر خانه راآباد کن

یا مدبر احسن الحالم نما                     از بدیها فارغ البالم نما

نوروز 1390بر همه دوستان مبارک

 

  • الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که  بر دار اکنون که برگرفتی وامگذار ودر سایه لطف و عنایت خود میدار.
  • الهی تو آنی که از بنده ناسزا بینی و به عقوبت نشتابی از بنده کفر میشنوی و نعمت از او باز نگیری!

  • الهی هر کس بر چیزی  است و من ندانم بر چه ام بیمم آنست که کی دانسته شود که من کیم!
  • الهی یک دل پر درد دارم ویک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر
  •  

بار خدایا درماندم از تو

لیکن درماندم در تو

اگر غایب باشم گویی کجایی!

و چون به درگاه آیم در را نگشایی!

 

  • الهی تو ما را جاهل خواندی،از جاهل جز خطا چه آید؟
  • تو ما را ضعیف خواندی،از ضعیف جز خطا چه آید؟

  • خداوندا گناه من زیر حلم تو پنهان است

    تو پرده عفو بر من گستران و مرا ببخش

     

  •  

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ] [ ٧:۳٧ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ ] [ ۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

خداوندا شکرت از این همه نعمت که به ما عطا کردی


و ما بی لیاقتانی بیش نیستیم که قدر خود را نمیدانیم چه رسد به عظمت و پاکی تو

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٧ ] [ ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:

شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند،

 یک پیرزن که در حال مرگ است.

یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است.

یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید.

شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید.

پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید .

.

.

.

.

.

.

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:

پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد.

شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می‌توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.

شما باید شخص مورد علاقه‌تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید.

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداشت. او نوشته بود:

سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم..

شرح حکایت

همه می‌پذیرند که پاسخ فوق بهترین پاسخ است، اما هیچکس در ابتدا به این پاسخ فکر نمی‌کند. چرا؟

زیرا ما هرگز نمی خواهیم داشته‌ها و مزیت‌های خود را (ماشین) از دست بدهیم. اگر قادر باشیم خودخواهی‌ها، محدودیت‌ها و مزیت‌های خود را از خود دور کرده یا ببخشیم گاهی اوقات می‌توانیم چیزهای بهتری به دست بیاوریم

تحلیل فوق را می‌توانیم در یک چارچوب علمی‌تر نیز شرح دهیم: در انواع رویکردهای تفکر، یکی از انواع تفکر خلاق، تفکر جانبی است که در مقابل تفکر عمودی یا سنتی قرار می‌گیرد.در تفکر سنتی، فرد عمدتاً از منطق، درچارچوب مفروضات و محدودیت‌های محیطی خود استفاده می‌کند و قادر نمی‌گردد از زوایا دیگر محیط و اوضاع اطراف خود را تحلیل کند.تفکر جانبی سعی می‌کند به افراد یاد دهد که در تفکر و حل مسائل، سنت شکنی کرده،

مفروضات و محدودیت ها را کنار گذاشته، و از زوایای دیگری و با ابزاری به غیر از منطق عددی و حسابی به مسائل نگاه کنند.در تحلیل فوق اشاره شد

اگر قادر باشیم مزیت‌های خود را ببخشیم می‌توانیم چیزهای بهتری بدست بیاوریم. شاید خیلی از پاسخ‌دهندگان به این پرسش،قلباً رضایت داشته باشند که ماشین خود را ببخشند تا همسر رویاهای خود را به دست آورند. بنابراین چه چیزی باعث می‌شود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه کنند.

دلیل آن این است که به صورت جانبی تفکر نمی‌کنند. یعنی محدودیت ها و مفروضات معمول را کنار نمی‌گذارند. اکثریت شرکت‌کنندگان خود را در این چارچوب می‌بینند که باید یک نفر را سوار کنند و از این زاویه که می‌توانند خود راننده نبوده و بیرون ماشین باشند، درباره پاسخ فکر نکرده‌اند.

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

 اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من دیشب خیلی در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست، بلکه گاو است.

 بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.

مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و... درست میکنند.

هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن بگیرد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد.

وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست.

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند.قهقهه

از طرفی هیچ گوساله ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی میکنند اینهمه بیا برو،بعله  برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیر تختی، ماه عسل، ماه..زهر، طلاق و طلاق کشی و... ندارند.

گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند.آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند..

 شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند.

گاوها آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند. یول

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر، گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم.

 تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیراب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟

تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟

 آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟ و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها..

  تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد.

هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

 گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

  دیده اید گاو نری به خاطر به دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

 دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند. گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصه ی گاوهای دیگر را نمیخورد.


هیچ گاوی غمباد نمیگیرد. هیچ گاوی رشوه نمیگیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاو دیگری را نمیشکند. هیچ گاوی دروغ نمیگوید.

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند.

اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید...

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢٢ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

من می‌‌توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان‌صفت باشم

 من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم

من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،

چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است

 و تو هم به یاد داشته باش :

 من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى ، من را خودم از خودم ساخته‌ام،  

تو را دیگرى باید برایت بسازد و

 تو هم به یاد داشته باش

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است ،

 تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان

و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى

و تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه

ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى .

می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.

می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم ،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان‌هاست ،

پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند،

حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند،

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،

نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،

من قابل ستایشم، و تو هم.  

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،

اما همگى جایزالخطا.

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى،  

و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

به یاد آرزوئی هایی که می میرند سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد؟؟؟؟؟؟؟

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت

 خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم   

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم

 ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند

نتیجه:

زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.


ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب

چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت

می نامیم

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

به نام او

سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم، همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود

آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد

یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را

توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد

راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ ] [ ٩:٠٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

دلم کباب شد واسه درد دل این دختر که از فراغ  دوست پسر چه  سختی هایی میکشه

بخونید!!!! ..

یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم مشروط شدم این ترم بگه عیب نداره عزیزم تو واسه من همیشه الف هستی

یه دوست پسر هم نداریم بهمون قول شرف بده که صبح جمعه از خوابش میزنه و میریم بیرون

  یه دوست پسر هم نداریم به انداره مصرف یه هفته مون از ماشینش دستمال کاغذی برداریم قهقهه

 یه دوست پسر هم نداریم مجبورش کنیم اسم مارو رو بازوش خالکوبی کنه 

 یه دوست پسر هم نداریم با وضع فجیع بریم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی بگیم اونی که باید بپسنده پسندیده

 یه دوست پسر هم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش بگیم وای ازش خبر آوردهزبان

یه دوست پسر هم نداریم از سربازی معاف باشه هر روز بهش بگیم سربازی واسه تو لازم بود خیلی لوس بار اومدی

 یه دوست پسر هم نداریم آکات بزنیم به خودمون بگه وای عزیزم بوی شَنِل میدی

یه دوست پسر هم نداریم شارژ ایرانسل بده بهمون بگه خطت رو شارژ کن زود به خودم زنگ بزن

 یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم ای کاش رشد عقلتم مثل رشد سیبیلت بود نیشخند

  یه دوست پسر هم نداریم همیشه حرفمون رو گوش کنه نه فقط موقعی که بهش می گیم دیگه به من زنگ نزن

 یه دوست پسر هم نداریم هی واسش از جذابیت آقایون کچل بگیم که آخر سر بره دونه دونه موهاشو بکنه جذاب شه

 یه دوست پسر هم نداریم هی بهش بگیم من ۶ تا خواستگار دکتر دارم زود باش تکلیف منو روشن کن

 یه دوست پسر هم نداریم که دیگه هی نگیم من به عشق اعتقادی ندارم

 یه دوست پسر هم نداریم هی انگشتمونو بزنیم به پهلوش دو متر بپره بخندیم بهش

 یه دوست پسر هم نداریم با شماره دوستش امتحانمون کنه ما هم سربلند از امتحان بیایم بیرون

  یه دوست پسر هم نداریم وقتی ناراحتیم الکی از این حرف های امید دهنده بزنه مثلاً همه چی آرومه و اینا

 یه دوست پسر هم نداریم بهش بگیم می خوام پراید بخرم بگه بقیه پولشو من می دم ۲۰۶ بخر هیپنوتیزم

  یه دوست پسر هم نداریم که ثانیه به ثانیه یادآوری کنه که ما فقط دوستای معمولی هستیم قهقهه

 یه دوست پسر هم نداریم خودمونو واسش لوس کنیم بگه خبه خبه ادای احمق ها رو در نیار

  یه دوست پسر هم نداریم یه کم شعور داشته باشه به شعورش توهین کنیم

 یه دوست پسر هم نداریم بهمون بگه مواظب خودت باش از پیاده رو برو رسیدی خونه تک بزناوه

یه دوست پسر هم نداریم سرما بخوره هی قربون صدقه صدای گرفتش بریم

 یه دوست پسر هم نداریم اس ام اس عاشقونه بفرسته واسمون به جای جواب عاشقونه گیر بدیم این اس ام اس رو کی برات فرستاده؟هـــــــــــــا 

   یه دوست پسر هم نداریم بدونه اس ام اس رو فقط نمی خونن بلکه جواب هم میدن

 یه دوست پسر هم نداریم هی سفر کاری با دوستاش بره شمال

 یه دوست پسر هم نداریم تو خیابون گربه ببینیم بپریم بغلش بگیم وای ببخشید از ترس بود

  یه دوست پسر هم نداریم درک صحیحی از زمان داشته باشه.میگه ۵ دقیقه دیگه زنگ می زنم هفته ی بعد زنگ نزنه

 یه دوست پسر هم نداریم وقتی میگیم داره واسم خواستگار میاد ناراحت بشه نگه چه خوب سبز

 یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم تو دیگه مرد شدی وقت زن گرفتنته  

 ...یه دوست پسر هم نداریم


 


 

 

 

 
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٥ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

آیا تو خوشبختی ؟!

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟ آری

بدنی سالم برای برداشتن سبد یک پیرزن.

سقفی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟ آری

لحظه‌ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟ آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت!

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

با سلام خدمت همه دوستانی که زحمت می کشند به وبلاگم سر می زنند .البته می دونم بازدید کننده زیادی نداره!

این اولین مطلبیه که از قول خودم تو وبلاگ مینویسم.

با اینکه امروز خیلی خسته هستم(به دلیل خانه تکانی ضربتی)دلم می خواست بیام و یادی کنم از 13 اسفند سال گذشته.

پارسال این موقع من یه جای خوب بودم! پیش یه دوست خیلی خوب!

این موقع مشهد بودم و خاطراتش فراموش نمی کنم.

امیدوارم این سفر هر چه سریعتر قسمت همه دوستان و خودم بشه.

کسی قدم به حرم بی مدد نخواهد زد / بدون واسطه دم از احد نخواهد زد

گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف / به سینه ی احدی دست رد نخواهد زد

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ ] [ ٦:۳٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم
نخست : هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد.
دوم : آنگاه که در برابر از پاافتادگان ، میپرید.
سوم : آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم : آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ، خود را دلداری داد.
پنجم : آنگاه که از ناچاری ، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.
ششم : آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد ، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.
هفتم : آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

آن روز با تو بودم

امروز بی توام

 

آن روز که با تو بودم

- بی تو بودم

امروز که بی توام

- با توام

              

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

غروب روز دلگیری دلم غرق پریشانی

 هوا هم مثل چشمم سرخ بود و خیس و بارانی ...

من و دلتنگی و غربت، دلی غرق پریشانی

نمی دانستم از کی  آمدم بیرون کجا هستم ؟

 نمی شد پیش این مردم نشست و درد دل کرد

 نمی شد قفل غم ها را شکست و درد دل کرد

که ناگه آمد از نزدیکیم آوای زیبای دل انگیزی

که گویی بند بر این رشته های پاره می زد...

تو گویی که خدا از عرش، بهر هر کسی که گشته آواره می زد

 و یا از بهر هر بیچاره ای می زد...

نمی دانستم از کی آمدم بیرون کجا هستم دلم پرغم ...

 که ناگه دیدم آنجا را

 ز بس که غرق غم بودم نفهمیدم چگونه ؟ نزدیک حرم بودم

و نزدیک اذان بود و آوای دل انگیزی که گویی حق از عرش، بهر مردم بیچاره می زد

 اذان بود و حرم نقاره می زد ...

دلم طاقت نیاورد ایستاده نه ! به روی سنگ فرش صحن افتادم

 صدا دادم : سلام ای ضامن آهو

 ببین بیچاره ام آقا برس بر داد من آقا که من بیچاره ام آقا

غریبانه صدایش کردم گفتم ؛ سلام ای آشنا و ای حبیبم !!

جوابی آمد از آقا غریبه غم مخور ، من هم غریبم !!

بیا خوب آمدی ..بیا من آیه امن یجیبم..

 که ناگه یک کبوتر با صدای بال های خود سکوتم را شکست

کبوتر ناز و سرمست کنار حوض آن  صحن حرم بنشست

 کبوتر تشنه بود و آب می خورد

دل من بین سینه تاب می خورد

 صدایش کردم و گفتم : کبوتر خوش به حالت چه جایی می زنی پر خوش به حالت ...

دلم می خواست آقا مثل تو اینجا به من هم لانه می داد

 خودش با دست های مهربانش به من هم دانه می داد

دلم می خواست من هم مثل تو پرواز می کردم

به روی گنبد زردش پرم را باز می کردم

 و یا با بال هایم پرچم سبز حرم را ناز می کردم

 کبوتر دارم از تو یک سئوالی...

کبوتر راستی جایی جز این صحن و سرا رفتی ؟

 اگر رفتی بگو که تا کجا رفتی ؟

چه می دانی که دردم چیست ؟

 اصلاً تا به حالا تو به عمرت کربلا رفتی

 کبوتر از سر شب تاکنون در فکر آنجایم

 اگر که جان ندادم چون که من هم پیش آقایم

کبوتر... تویی که لانه ات بر عرش دنیاست

تویی که صاحبت فرزند زهراست

برو پیشش بگو : آقا گدایت بی قرار است

از آن روزی که رفته کربلا چشم انتظار است

برو پیشش بگو : آقا گدایت سخت اندر شور و شین است

برو پیشش بگو : آقا گدایت سخت دلتنگ حسین است

یا حسین

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

دیدن همیشه خوب است

خواه دیدن آن زیبا یی ها باشد

خواه دیدن این زیبایی ها !!!

شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد

 

 

شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم از این هم کهنه تر باشد

 

 

  شاید صفای کودکیمان را اینجا ، جا گذاشته ایم

 

 

 شاید خانه آخرتمان از این بدتر است

 

شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود

 

و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد

 


چشمها را باید شست

چشمها را باید با گریه شست

زیر باران باید رفت

اما

زیر باران ((ماندن)) هنر است

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

[ ۱۳۸٩/۱٢/٩ ] [ ٧:٢۳ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم
دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که
هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ،
بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر .

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/٧ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

خداوندا.....

تو می دانی که من دلواپس فردای خود هستم

 مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را

مبادا گم کنم اهداف زیبا را

و ناگه جا بمانم از قطار موهبتهایت

 دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه!

 خداوندا.........

                                              

مرا تنها تو نگذاری........!!!!!!

[ ۱۳۸٩/۱٢/٦ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

 

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ی انسان امیدواری یا نه؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شی، با خانواده ات تلویزیون تماشا کنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی زندگیت  فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟
لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟


 

 

 

 

[ ۱۳۸٩/۱٢/۳ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
مرجع کد آهنگ