یاد ایام

روزگارا که چنین سخت به من میگیری

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست

گر چه دلگیرتر از دیروزم

گر چه  فردای غم انگیز ،مرا می خواند

لیک باور دارم

دلخوشی ها کم نیست

نیک روزی پیش است

زندگی باید کرد

زندگی باید کرد

 

خدایا خیلی ازت ممنونم،یه باره دیگه از غصه ها نجاتم دادی

[ ۱۳٩٠/۱/۳۱ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

 

"رابرت. ن . تست

[ ۱۳٩٠/۱/٢٩ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

عشق من! پاییز آمد مثل پار                           باز هم، ما باز ماندیم از بهار
احتراق لاله را دیدیم ما                                 گل دمید و خون نجوشیدیم ما
باید از فقدان گل، خونجوش بود                       در فراق یاس، مشکی پوش بود

یاس بوی مهربانی می دهد                             عطر دوران جوانی می دهد

 

 

یاس ها یادآور پروانه اند                                یاس ها پیغمبران خانه اند

یاس ما را رو به پاکی می برد                           رو به عشقی اشتراکی می برد

یاس در هر جا نوید آشتی است                       یاس دامان سپید آشتی است

در شبان ما که شد خورشید؟ یاس                  بر لبان ما که می خندید؟ یاس

 

یاس یک شب را گل ایوان ماست                     یاس تنها یک سحر مهمان ماست

بعد روی صبح، پرپر می شود                           راهی شبهای دیگر می شود

یاس مثل عطر پاک نیتست                            یاس استنشاق معصومیتست

یاس را آیینه ها رو کرده اند                           یاس را پیغمبران بو کرده اند

 


یاس بوی حوض کوثر می دهد                         عطر اخلاق پیمبر می دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود                       دانه های اشکش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه                             می چکانید اشک حیدر را به چاه

عشق محزون علی یاس است و بس              چشم او یک چشمه الماس است و بس

 

اشک می ریزد علی مانند رود                         بر تن زهرا: گل یاس کبود

گریه آری گریه چون ابر چمن                        بر کبود یاس و سرخ نسترن

گریه کن حیدر! که مقصد مشکلست                 این جدایی از محمد مشکلست

گریه کن زیرا که دخت آفتاب                         بی خبر باید بخوابد در تراب

 

 

این دل یاس است و روح یاسمین                    این امانت را امین باش ای زمین

گریه کن زیرا که کوثر خشک شد                    زمزم از این ابر ابتر خشک شد

نیمه شب دزدانه باید در مغاک                        ریخت بر روی گل خورشید، خاک

یاس خوشبوی محمد داغ دید                      صد فدک زخم از گل این باغ دید

 

مدفن این ناله غیر از چاه نیست                   جز تو کس از قبر او آگاه نیست

گریه بر فرق عدالت کن که فاق                       می شود از زهر شمشیر نفاق

گریه بر طشت حسن کن تا سحر                   که پر است از لخته خون جگر

گریه کن چون ابر بارانی به چاه                     بر حسین تشنه لب در قتلگاه

 

خاندانت را به غارت می برند                           دخترانت را اسارت می برند

گریه بر بی دستی احساس کن!                     گریه بر طفلان بی عباس کن!

باز کن حیدر! تو شط اشک را                        تا نگیرد با خجالت مشک را
گریه کن بر آن یتیمانی که شام                       با تو می خوردند در اشک مدام

 

گریه کن چون گریه ی ابر بهار                        گریه کن بر روی گلهای مزار

مثل نوزادن که مادر مرده اند                            مثل طفلانی که آتش خورده اند

گریه کن در زیر تابوت روان                           گریه کن بر نسترن های جوان

گریه کن زیرا که گل ها دیده اند                     یاس های مهربان کوچیده اند

 

گریه کن زیرا که شبنم فانی است                     هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می بریم                         ما جوانی را به پیری می بریم

زیر گورستانی از برگ رزان                             من بهاری مرده دارم ای خزان

زخم آن گل در تن من چاک شد                      آن بهار مرده در من خاک شد

 

ای بهار گریه بار نا امید                               ای گل مایوس من! یاس سپید

(شعری زیبا از احمد عزیزی)

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٦ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

من یاد گرفته ام ...


" دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

" این روز ها ...

دوست داشتن ... دلیل می خواهد ... "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

دنبال گودالی از چرا ؟؟؟ می گردند ...

.

.

.

دیشب ...

که بغض کرده بودم ...

باز هم به خودم قول دادم ...

من " سلام " می گویم ...

و " لبخند " می زنم ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

" عشق " همین است ...

به همین ساده گی ...

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢٥ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

برای درک بهتر همسرتون خودتون رو جای اون بذارین

اگه گذشت می‌کنین، حواستون باشه! شما قراره یه عمر با هم زندگی کنین

 

کشف کنین چه چیزی اونو سورپرایز می‌کنه

جاهای دنج و خلوت رو برای صحبت انتخاب کنین

ضعف‌ها و عیب‌هاشو به رخش نیار

و این داستان ادامه دارد...

[ ۱۳٩٠/۱/٢٥ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

خدای من !

در اوج لحظاتی که حس میکردم همه چیز خوب پیش میره و اوضاع بر وفق

 مراده،به اندازه تمام دنیای بزرگت دلتنگ شدم و تنها

عجب حس غریبی داره تنهایی!

الان میفهمم خدا چرا اینقدر بزرگه و ما کوچیک و حقیر!

[ ۱۳٩٠/۱/٢٥ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

مهم‌ترین نکته این‌که با هم زیاد صحبت کنین و سعی کنین هیچ حرف نگفته‌ای باقی نمونه

شبهه و سؤال تو دلتون انباشته نکنین

 

به پدر و مادرتون احترام بذارین تا همسرتونم احترام اونا رو نگه داره

 

 

در مورد آرزوها و عقایدتون خیلی صحبت کنین

 

 

 

سعی کنین جایی که برای صحبت قرار می‌ذارین، هر دفعه متنوع باشه

 

شماها عقل کل نیستین، پس مشورت و مطالعه رو فراموش نکنین

 

پدر و مادرها به‌جای این‌که روابط بچه‌ها رو محدود کنن، سعی کنن اونا رو روشن کنن

 

 

حواستون به تمام نیازهای همسرتون باشه. چه روحی، چه مادی

آلبوم خانوادگی‌تون رو به هم نشون بدین

 

 

کاری کنین که احساس کنه علاقه‌مندین که توی علم و دانش پیشرفت کنه

 

و این داستان ادامه دارد....

[ ۱۳٩٠/۱/٢٠ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود


مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حال

پریشانش شدو کنارش نشست 

مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه


چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و

 

نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟  


مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و

گفت:به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب

می سپارد وبا آن می رود

   

سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت

و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق

آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت

مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست

بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد

اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت   

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست

او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان

دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت: پس حال که خودت انتخاب کردی

چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری

زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم

داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده

 

در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و

از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را

انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

 


پیرمردلبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق

رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام

و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد

از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم

من آرامش برگ را می پسندم  

ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است

و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱٩ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ماست

 
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد
به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند

و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسی بعد از این
باز همواره نگوید:هرگز"
و به آسانی هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق

 

کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم

 

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
 

مجتبی کاشانی

(سالک)

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ٧:٢٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

١-اعتفاد (Belief)

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند.

روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند،فقط یک پسربچه با چتر آمده بود،این یعنی اعتقاد.

2-اعتمادTrust  

 اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد،وقتی که شما آنرا به بالا پرتاب می کنید،او میخندد ..... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.

3- امید  Hope

 هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم.ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید،این یعنی امید.

 با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۸ ] [ ٦:٥۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

برای همه بیماران دعا کنیم...

و برای دوست من...

[ ۱۳٩٠/۱/۱٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

آرتور اش
قهرمان افسانه ای تنیس
هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

 

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا
بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.
حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :چرا من؟

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱٥ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اگه عاشق کسی شدی ...........

 

Shakespeare:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, she's yours,

If she doesn't, here's the poison, suicide yourself for her.

شکسپیر:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره

اگه برگشت که ماله توئه

اگر برنگشت، سَم که داری، خودتو بکش!

 

Optimist:

If you love someone,

Set her free....

Don't worry, she will come back.

خوشبین:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره....

نگران نباش، حتماً بر می گرده

 

Suspicious:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, ask her why.

شکاک:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره....

اگه برگشت، ازش بپرس چرا

 

Patient:

If you love someone,

Set her free....

If she doesn't come back, continue to wait until she comes back.

صبور:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده

 

Playful:

If you love someone,

Set her free....

If she comes back, and if you love her still,

Set her free again,

Repeat

خوشگذران:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

وقتی برگشت، اگه هنوز عاشقش هستی،

دوباره ولش کن بره

بعد دوباره اگه ....

 

Animal-Rights Activist:

If you love someone,

Set her free…

In fact, all living creatures deserve to be free!!

 

فعال دفاع از حقوق حیوانات :

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن

 

Lawyers:

If you love someone,

Set her free…

Clause 1a of Paragraph 13a-1 in the second

Amendment of the Matrimonial Freedom Act clearly states that....

وکلا:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقی دوم از

" قانون آزادی ازدواج" به طور صریح می گوید که ... .

 

Biologist:

If you love someone,

Set her free…

She'll evolve.

زیست شناس:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

حتما" تکامل پیدا میکنه !

 

Statisticians:

If you love someone,

Set her free …

If she loves you, the probability of her coming back is high

If she doesn't, the Weibull distribution and your relation were improbable anyway.

آمارشناسان:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زیاده،

اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزیع Weibull و رابطه شما غیر محتمله!

 

 

Salesman:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, deal!

If she doesn't, so what! "NEXT".

فروشنده:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدی!"

 

 

 

Insurance agent:

If you love someone,

Show her the plan....

If she ever comes back, sign her up,

If she doesn't, keep follow up with her and never give up!

نماینده بیمه:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش برنامه رو نشون بده،

اگه برگشت، ثبت نامش کن،

اگه برنگشت،  پی گیرش شو و هیچ وقت بی خیال نشو

 

Physician:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, it's the law of gravity,

If she doesn't, either there's friction higher than the force or the angle of collision between two objects did not synchronize at the right angle.

فیزیکدان:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، این قانون جاذبه است

اگه برنگشت، یا مقدار اصطکاک بیشتر از نیروی جاذبه است، یا زاویه برخورد

بین دو جسم در زاویه مناسب تنظیم نشده.

 

Mathematician:

If you love someone,

Set her free....

If she ever comes back, 1 + 1 = 2 (peanut!),

If she doesn't, Y=2X-log (0.46Y^2+(cos( 52/34X))x 5Y^(- 0.5)c) where c is the infinite constant of no turning point.

ریاضیدان:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت که 1+1 = 2 (خیلی ساده اس)

اگه بر نگشت،

Y=2X-log (0.46Y^2+(cos( 52/34X))x 5Y^(- 0.5)c)

که c مقدار ثابت زمان بی نهایت بازگشته.

 

Nowadays' style:

If You Love Someone,

Set it free …

If It Comes Back, It is yours

If It Doesn't, Hunt it down and Kill it...!!! OR

PERHAPS REPORT TO IMMIGRATION THAT SHE/HE IS AN ILLEGAL

مدل امروزی:

اگه عاشق کسی شدی،

بهش نچسب، بزار بره...

اگه برگشت، که مال توئه!

اگه برنگشت پیداش کن و بکشش!!

یا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غیر قانونیه

 

If you love someone

WHY IN THE FIRST PLACE SET

HER FREE???

CARELESS IDIOT!!!

اگه عاشقه کسی شدی،

برای چی اصلاً ولش می کنی بره ، خنگ خدا!

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱٥ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

روزی مردی داخل چاله ای افتادوبسیاردردش آمد ...

یک روحانی اورادیدوگفت :حتماگناهی انجام داده ای!

یک دانشمندعمق چاله و رطوبت خاک آنرااندازه گرفت!

یک روزنامه نگاردرمورددردهایش بااومصاحبه کرد!

یک یوگیست به اوگفت : این چاله وهمچنین دردت فقط درذهن توهستنددرواقعیت وجودندارند!!!

یک پزشک برای اودوقرص آسپرین پایین انداخت!

یک پرستارکنارچاله ایستادوبااوگریه کرد!

یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی راکه پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیداکند!

یک تقویت کننده فکر او را نصیحت کرد که : خواستن توانستن است!

یک فرد خوشبین به او گفت : ممکن بود یکی ازپاهات روبشکنی!!!

سپس فرد بیسوادی گذشت ودست اوراگرفت واوراازچاله بیرون آورد...!

[ ۱۳٩٠/۱/۱٤ ] [ ۸:٤٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

تقدیم به همه دوستان عزیز ومهربونم:

من دلم می‌خواهد

خانه‌ای داشته باشم پر دوست،

کنج هر دیوارش

دوست‌هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو...؛

هر کسی می‌خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند.

شرط وارد گشتن

شست و شوی دل‌هاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست...

بر درش برگ گلی می‌کوبم

روی آن با قلم سبز بهار

می‌نویسم ای یار

خانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر

" خانه دوست کجاست؟ "

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱٤ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

بابا سبزه هم سبزه های قدیم!!!نیشخند

2 تاش که گره میزدند .....سبزچشمک

انشاله امروز به همه خوش بگذره و تعطیلات رو با شادی و خاطره ای خوب به پایان ببرین.

[ ۱۳٩٠/۱/۱۳ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

آیت الله العظمی قاضی (ره) : 

 

دل هیچ کس را نرنجانید،

دل هیچ کس را نرنجانید و

دل هیچ کس را نرنجانید!!!!

تا توانی دلی بدست آور *** دل شکستن هنر نمی باشد

امروز این جمله رو جایی خوندم و واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم.

خدایا خیلی سخته که از دست دیگران آزرده بشیم ولی باز هم اونا رو نرنجونیم.خدایا این بخشش  که فقط و فقط مختص بزرگی خودته رو به ما هم عطا کن.

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱۱ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم . شغلم ‏را دوستانم را ، زندگی ام را !
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت کنم . به خدا گفتم : آیا می ‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟
و جواب ‏او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می ‏ بینی؟
پاسخ دادم : بلی .
فرمود : ‏هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذای کافی دادم . دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نکردم . در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد کردند و زیبایی خیره کننده ‏ ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود .‏من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند . اما من ‏باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه ‏ های بامبو به اندازه کافی قوی شوند. ریشه هایی ‏که بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏کرد.
‏خداوند در ادامه فرمود : آیا می ‏ دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با ‏سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ‏ساختی . من در تمامی این مدت ‏تو را رها نکردم همانگونه که بامبو ها را رها نکردم .
‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نکن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می ‏ کنن. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ کنی و قد می ‏ کشی !
‏از او پرسیدم : من ‏چقدر قد می‏ کشم .
‏در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می ‏ کند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر که بتواند .
‏گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی ، هر اندازه که ‏بتوانی

[ ۱۳٩٠/۱/۱۱ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

به مناسبت پنجاهمین سال تولد مامان گلم

چرا مادرمان را دوست داریم؟

چون ما را با درد بدنیامی‌آورد وبلافاصله با لبخند می‌پذیرند
چون شیرشیشه را قبل از اینکه توی حلق ما بریزند ، پشت دستشان می‌ریزند
چون وقتی توی اتاق پی پی می‌کنیم زیاد با ما بداخلاقی نمی‌کنند
و وقتی بعدها توی تشکمان جی جی می‌کنیم آبروی ما را نمی‌برند
چون وقتی تب می‌کنیم، آن‌ها هم عرق می‌ریزند
چون وقتی توی میهمانی خجالت می‌کشیم و توی گوششان می‌گوییم سیب می خوام، با صدای بلند می‌گویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی می‌کند
و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک می‌زند، با پدر دعوا می‌کنند
چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد
چون وقتی تازه ساعت یازده شب یادمان می افتد که فلان کار را که باید فردا در مدرسه تحویل دهیم یادمان رفته،بعد از یک تشر خودش هم پابه پایمان زحمت میکشد که همان نصف شبی تمامش کنیم
چون وسط سریال‌های ملودرام گریه می‌کنند
چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند
چون شبهای امتحان و کنکور پابه ‌پای ما کم می‌خوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند
به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه می‌کند و نذر می کند و پوتین‌هایمان را در هر مرخصی واکس می‌زند
چون وقتی شب عروسی ما داماد ازش خداحافظی میکند با چشمانی پر از اشک سفارشمان را میکند ما را به داماد میسپارد
چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور می‌کنیم شاخ قول شکانده‌ایم
چون موقع مطالعه عینک می‌زند و پنج دقیقۀبعد در حالیکه عینکش به چشمش است میپرسد:این عینک منو ندیدین؟
چون هیچوقت یادشان نمی‌رود که از کدام غذا بدمان می‌آید و عاشق کدام غذاییم ،حتی وقتی  که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است که وای بچم خسته شد بسکه مریض داری کرد
و چون هروقت باهاش بد حرف میزنیم و دلش رو برای هزارمین بار میشکنیم،چند روز بعد
همه رو از دلش میریزه بیرون وخودش رو گول میزنه که :‌بخشش از بزرگانه

چون مادرند !

و هزاران چون دیگه ....

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱/۱٠ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

هنگامی که شما در حال حمل قرآن باشید ، شیطان دچار درد شدید در سر میشود و هنگام باز کردن قرآن ، شیطان را تجزیه می کند و هنگام خواندن قرآن ، به حالت غش فرو میرود .. و خواندن قرآن باعث در اغما رفتنش میشود ....... و آیا شما می دانید که هنگامی که می خواهید دوباره به این پیام را به دیگران ارسال کنید ، شیطان سعی خواهد کرد تا شما را منحرف کند؟

[ ۱۳٩٠/۱/٩ ] [ ٩:۳٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اپیزود اول : آشنایی با دایره بزرگ

قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد
و او را با خود جایی ببرد

 

بعضی ها با او جور در می آمدند ...

 اما نمی توانستند قل بخورند

بعضی دیگر قل می خوردند
اما جور در نمی آمدند

یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید

دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید

یکی زیادی ظریف بود

و تالاپی پایین افتاد ...

یکی او را می ستود ...
و می رفت پی کارش

بعضی ها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند

 

 

 

بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند
تکمیل تکمیل !

او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند

باز هم با انواع دیگری روبه رو می شد
بعضی خیلی ریزبین بودند

بعضی ها در عالم خودشان بودند
و بی خیال می گذشتند

سلام !

فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...

فایده ای نداشت

 

این بار پر زرق و برق شد
اما با این کار خجالتی ها از سر راهش فرار کردند

عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می آمد !

 

اما ناگهان ...
قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !

 

 

و رشد کرد

 

 

- من نمی دانستم تو رشد می کنی
قطعه گم شده جواب داد :
"
من هم نمی دانستم."

میروم پی قطعه گم شده خودم،

که بزرگ هم نمی شود ...

روزها گذشت تا یک روز،
کسی آمد که با دیگران فرق داشت
قطعه گم شده پرسید : "از من چه می خواهی ؟"
-
هیچ
-
به من چه احتیاجی داری ؟
-
هیچ
قطعه گم شده باز پرسید : "تو کی هستی ؟"
دایره بزرگ گفت : "من دایره بزرگم."

قطعه گم شده گفت :
"
به گمانم تو همان کسی باشی که مدتهاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو باشم"
دایره بزرگ گفت : " اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم"
قطعه گم شده گفت : "حیف ! خیلی بد شد. چه قدر دلم می خواست با تو قل بخورم ..."
دایره بزرگ گفت : "تو نمی توانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری"

- تنهایی ؟
نه، قطعه گمشده که نمی تواند تنهایی قل بخورد
دایره بزرگ پرسید : "تا به حال امتحان کرده ای ؟"
قطعه گم شده گفت :"آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی خورد"
دایره بزرگ گفت : "گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند
خب، من باید بروم. خداحافظ !
شاید روزی به همدیگر برسیم ..."
و قل خورد و رفت

قطعه گم شده باز تنها ماند
مدتی دراز در همان حال نشست

آن وقت ...
آهسته ...
آهسته ...
خود را از یک سو بالا کشید ...

تلپی افتاد

باز بلند شد ... خودش را بالا کشید ...
باز تالاپ ...
شروع کرد به پیش رفتن ...

و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن ...
آن قدر از جایش بلند شد افتاد
بلند شد افتاد
بلند شد افتاد

 

تا شکلش کم کم عوض شد ...

 

حالا به جای اینکه تلپی بیفتد، بامپی می افتاد ...
و به جای اینکه بامپی بیفتد، بالا و پایین می پرید ...
و به جای اینکه بالا و پایین بپرد، قل می خورد و می رفت ...
نمی دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود

همین طور قل خورد و پیش رفت

تا ...

پایان.

 

 

 



 

[ ۱۳٩٠/۱/۸ ] [ ٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

" معلم شهید دکتر علی شریعتی "

 

 عشق ...  یک فریب بزرگ و قوی است ،

 اما

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.....

 

[ ۱۳٩٠/۱/٧ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

Both Friends Will Think The Other Is Busy

هر دو فکر میکنند طرف مقابلشون گرفتاره

 

And Will Not Contact

Thinking It May Be Disturbing

 و تماس نمیگیرن چون فکر میکنن نباید مزاحم بشن

 

As Time Passes 

وقتی زمان گذشت

 

Both Will Think Let The OTher Contact 

هردو فکر میکنند بذار طرف مقابل تماس بگیره

 

After That each Will Think Why I Should Contact First ?

بعدش هرکدوم فکر میکنند که چرا من اول تماس بگیرم؟

 

Here Your Love Will Be Converted To Hate 

اینجاست آغاز تبدیل عشقشون به نفرت

 

Finally Without Contact The Memory Becomes Weak

نهایتا بدون هیچ تماسی از یاد هم غافل میشن

 

They Forget Each Other.

وهمدیگر و فراموش میکنن

 

So Keep In Touch With All And Pass This TO All Your Friends...

پس تماستون رو با هم حفظ کنید و این داستان و برای همه بفرستید

.

I Don`t Want To One Of This Kind.

نمیخوام شما یکی از این دو نفر باشید

 

My Dear 

عزیزم

I Am Fine Here

من خوبم

 

Please keep in touch with me

لطفا با من در تماس باش

 

[ ۱۳٩٠/۱/٦ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

الو ...

منزل خداست ؟؟؟


این منم ، مزاحمی که آشناست

هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست

شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است

چرا به ما که میرسد حساب بنده هایتان جداست ؟؟؟

الو ...

دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد ،

خرابی از دل من است یا که عیب از سیم هاست ؟؟

چرا صدایتان نمی رسد! کمی بلندتر !

صدای من چطور ؟

خوب و صاف و واضح و رساست ؟؟

اگر اجازه میدهی برایت درد و دل کنم ...

شنیده ام نگاه تو بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوی خود تا سبک شوم ،

پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست ...

الو ...

مرا ببخش ،

باز هم مزاحمت شدم

دوباره زنگ میزنم ...

دوباره تا خدا ، خداست

دوباره تا خدا ، خداست ...

[ ۱۳٩٠/۱/٥ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

جغدی روی کنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درها می‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را که شنید، گفت: بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند. غمگینشان می‌کنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیرشکست و دیگر آواز نخواند.

سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من! پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه‌ای! و آن که می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛ دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند. و آن کس که می‌فهمد، می‌داند آواز او پیغام خداست که می‌گوید: آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید.

اینم جغدش اونم از نوع عمو جغد شاخدار

[ ۱۳٩٠/۱/۳ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

زندگی

زندگی  دفتری از خاطره هاست

خاطراتی  شیرین

خاطراتی  مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ  جان  می گسلد

ما ز اقلیمی پاک

که بهشتش نامند

به چنین رهگذری  آمده ایم

گذری دنیا نام

که ز نامش پیداست

مایه پستی هاست

ما ز اقلیم ازل

ناشناسانه  بدین دیر خراب آمده ایم

چو یکی تشنه به دیدار سراب آمده ایم

ما در ان روز نخست

تک و تنها بودیم

خبری از زن و معشوقه و فرزند نبود

سخنی از پدر و مادر دلبند نبود

یکزمان دانستیم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست

خواهر و همسر دلبندی هست

 

زندگی  دفتری از خاطره هاست

خاطراتی که ز تلخی رگ  جان  میگسلد

لحظه یی  می آید

لحظه یی  محنت خیز

که شبی درد آلود

عاشق خسته دلی ناله غمناک کند

پیش  چشمی که از ان  گریه غم می ریزد

یار دلخواهش  را

در  دل  خاک  کند

یکزمان دانستیم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست

خواهر و همسر دلبندی هست

یکزمان می بینیم

پدر و مادر و معشوقه و فرزندی نیست

خواهر و همسر دلبندی نیست

ما همه همسفریم

کاروان میرود و میرود هسته براه

مقصدش سوی خداست

همه از سوی خدا آمده ایم

باز هم رهسپر کوی خداییم همه

ما همه همسفریم

لیک در راه سفر

غم و شادی به هم است

ساعتی در  ره این  دشت غریب

میرسد " راهروی خسته "  به " خرمکده " یی

لحظه یی در  دل این وادی پیر

 

میرسد " همسفری شاد " به "ماتمکده"یی

زندگی  دفتری از خاطره هاست

خاطراتی  شیرین

 

خاطراتی  مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ  جان  میگسلد

یکنفر در شب کام

یکنفر در دل خاک

یکنفر همدم  خوشبختی هاست

یکنفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم

عمرمان میگذرد

وز سر تخت مراد

پای بر تخته تابوت گذاریم همه

ما همه همسفریم

پدر خسته براه

مادر بخت سیاه

سوگواران  پسر و دختر تنها مانده

عاشقانی که ز هم دور شدند

دخترانی که چوگل پژمردند

کودکانی  که  به غربت زدگی

خفته در گور شدند

همگی  همسفریم

تا ببینیم کجا ،  باز کجا

چشممان  بار  دگر

سوی هم باز شود؟

در جهانی که در ان راه ندارد اندوه

زندگی با همه معنی خویش

از نو آغاز شود

زندگی  دفتری از خاطره هاست

خاطراتی  شیرین

خاطراتی  مغشوش

خاطراتی که ز تلخی رگ  جان  میگسلد

 

[ ۱۳٩٠/۱/۳ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

من آینده را دوست دارم زیرا بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم

 

[ ۱۳٩٠/۱/٢ ] [ ٧:٠۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/۱/۱ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
مرجع کد آهنگ