یاد ایام

اگر خداوند شما را یاری کند ،هیچ کس بر شما پیروز نخواهد شد و اگر دست از یاری شما بردارد کیست که بعد از او شما را یاری کند؟!

سوره آل عمران آیه 158

[ ۱۳٩٠/٢/۳۱ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

نه مرادم نه مریدم

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم  نه علیکم

نه سپیدم   نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمائم  نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستادۀ پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سر بسته و در پرده بگویــم

تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را

آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی

گر نهانـی و عیانـی

تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جُزئی

نه که چون آب در اندام سَبوئی

تو خود اویی  بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و

بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی

و گلِ وصل بـچیـنی....

[ ۱۳٩٠/٢/۳٠ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

در همه شرایط زندگی باید سعی کنیم اگه هیچ کاری از دستمون ساخته نیست ،از شرایط موجود بهترین استفاده را ببریم.

[ ۱۳٩٠/٢/۳٠ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/٢/٢٦ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

هر بامداد آهویی بیدار می شود

میداند باید از سریع ترین شیر سریع تر بدود وگرنه

                                       کشته خواهد شد

هر بامداد شیری برمی خیزد

می داند باید کندترین آهو را بگیرد وگرنه از گرسنگی

                                                 خواهد مرد.

تفاوت نمیکند شیر باشی یا آهو

آفتاب که سر میزند آماده دویدن باش.

 

[ ۱۳٩٠/٢/٢٥ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

وقتی که در روی زمین کسی نیست که به او فکر کنی

به آسمان نگاه کن

زیرا آنجا کسی هست که همیشه به تو فکر کند!

...

 

[ ۱۳٩٠/٢/٢۳ ] [ ٥:٥۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

" چهار چیزرا در زندگیت نشکن ,اعتماد ,قول ,رابطه وقلب ...

اینها که می شکنندصدا ندارند ولی درد زیادی دارند "

[ ۱۳٩٠/٢/٢٢ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

در تلاش روزی کمی آرام باش و در تکاپوی اقتصادی نیک روش!

چرا که تلاش های بسیاری است که نه تنها بهره ای به انسان نمی دهند که چیزهایی را نیز می ستانند.

چرا که هیچ سودی نمی تواند بهای چیزی باشد که از خویشتن خویش مایه می گذاری!

[ ۱۳٩٠/٢/٢٢ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

ناپلئون مرد سحر خیزی بود که با یک ساعت کم خوابی در روز ،پنج سال به عمر کاری خود افزود!

[ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

وقتی هیچکس نیست یعنی خدا نزدیک است ...

[ ۱۳٩٠/٢/٢٠ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اگر قرار باشد بایستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی. "لارنس استرن"

[ ۱۳٩٠/٢/۱٩ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

فاطمیه آمد و غم هم گریست
انتهای غم ، خدایا فاطمی است
فاطمیه نقد بغض یا علی است
حیدر کرار هم خود فاطمی است
فاطمیه قصه غصب فدک
روضه ی امشب ز کوی هاشمی است
فاطمیه گریه های یک پسر
در میان کوچه های هاشمی است
فاطمیه زان زمان آغاز شد
که خدا فریاد کرد مولا ، علی است
فاطمیه یک حدیث ماندگار
شرح و تفسیری ، بر حق علی است
فاطمیه آتش و هیزم ز کین
پشت در جز یک گل پژمرده نیست
فاطمیه چادری خاکی شده
در میان سینه شان ، نه! قلب نیست

فاطمیه گریه های زینب است
دستها مغروق یارب یارب است
فاطمیه یک علی ، یک یا علی
درس آب و کربلا بر زینب است
فاطمیه برزخی مستور بود
معرفت از آدمی ، بس دور بود
فاطمیه شد سکوت آخرین
بر علی این بغض یک دستور بود . . .

[ ۱۳٩٠/٢/۱٦ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

دنیا را میدهم برای لبخندت ، هراسی نیست. شاد که باشی ، دنیا دوباره از آن من است.

[ ۱۳٩٠/٢/۱٥ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

به سه چیز تکیه نکن، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد.  

 «دکتر علی شریعتی»

[ ۱۳٩٠/٢/۱٤ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست

وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره

وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته

وقتی تو زندگیت ،  زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می  یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی

وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر

و شکیبایی   بهت بده

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه

وقتی دلت تنگ می شه ،  حتماً  وقتشه با خدای خودت تنها باشی

[ ۱۳٩٠/٢/۱۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اینقدر خود را سرزنش نکنید، خدا پس از آفریدن شما به خود تبریک گفت.

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱٢ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 تنها در یک معامله است که بازندگان برنده اند: معامله با خدا!

[ ۱۳٩٠/٢/۱۱ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

گاو ماما می کرد. گوسفند بع بع می کرد. سگ واق واق می کرد و همه باهم فریاد می زدند حسنک کجایی؟

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات، جلوی آینه به موهای خود روغن می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند سفید نیست چون او موهای خود را رنگ کرده است.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری تصمیم بزرگی گرفته بود. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند. چون او با پترُس چت می کرد. پترس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پترس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پترس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله ی دردسر نداشت.

قطار به سنگ برخورد کرد و منفجر شد. اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. او کلاس بالایی دارد. او مهمان های پولدار دارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو، به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.

به همین دلیل است که

دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد ......!

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱۱ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

معلمان مجهول القدرترین انسان هایند.

[ ۱۳٩٠/٢/۱۱ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم

شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ...

شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو

شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم:)))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود 

شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون :)))

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم 

 شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

  شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

 شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم

شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل

 شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم

شما یادتون نمیاد عیدا همیشه رابین هود میداد و کریسمس اسکروچ 

شما یادتون نمیاد افسانه توشی شان رو!!

شما یادتون نمیاد: چی شده ای باغ امید، کارت به اینجا کشید؟؟ دیدم اجاق خاموشه، کتری چایی روشه، تا کبریتو کشیدم، دیگه هیچی ندیدم 

شما یادتون نمیاد، برگه های امتحانی بزرگی که سر برگشون آبی رنگ بود و بالای صفحه یه "برگه امتحان" گنده نوشته بودن

شما یادتون نمیاد: زندگی منشوری است در حرکت دوار ، منشوری که پرتو پرشکوه خلقت با رنگهای بدیع و دلفریبش آنرا دوست داشتنی، خیال انگیز و پرشور ساخته است. این مجموعه دریچه ایست به سوی..... (دیری دیری ریییییینگ) : داااااستانِ زندگی ی ی ی (تیتراژ سریال هانیکو)  

شما یادتون نمیاد، با آب و مایع ظرفشویی کف درست میکردیم، تو لوله خالی خودکار بیک فوت میکردیم تا حباب درست بشه

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح، رادیو برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم

شما یادتون نمیاد: به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا، شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند. این مقدمه همه انشاهامون بود

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی 

شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم 

شما یادتون نمیاد، وقتی دبستانی بودیم قلکهای پلاستیکی سبز بدرنگ یا نارنجی به شکل تانک یا نارنجک بهمون می دادند تا پر از پولهای خرد دو زاری پنج زاری و یک تومنی دوتومنی بکنیم که برای کمک به رزمندگان جبهه ها بفرستند

شما یادتون نمیاد، همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن. بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتهابرانگیز بود، اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد، مزه گوجه گندیده میداد

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم

شما یادتون نمیاد، خانم خامنه ای (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش 

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار، دوغ گازدار!! یا چایی داغه، دایی چاقه

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو 

شما یادتون نمیاد، یه برنامه بود به اسم بچه هااااا مواظبببببب باشییییییددددد (مثلا صداش قرار بود طنین وحشتناکی داشته باشه! بعد همیشه یه بلاهایی که سر بچه ها اومده بود رو نشون میداد، من هنوز وحشت چرخ گوشت تو دلمه. یه گوله ی آتیش کارتونی هم بود که هی این طرف اون طرف میپرید و میگفت: 

 آتیش آتیشم، آتیش آتیشم، اینجا رو آتیششش میزنم، اونجا رو آتیششش میزنم، همه جا رو آتیششش میزنم

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس، بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم 

شما یادتون نمیاد: بااااااا اجازه ی صابخونه (سر اکبر عبدی از دیوار میومد بالا)

شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ...

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشو زود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

 

شما یادتون نمیاد: علامتی که هم اکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز است... قیییییییییییییییییییییییییییییییییژژژژژژژ. و بعد بدو بدو رفتن تو سنگر، کیسه های شن پشت پنجره های شیشه ای، چسبهایی که به شیشه ها زده بودیم، صدای موشکباران، قطع شدن برق، و تاریکی مطلق، و بعد حتی اگه یک نفر یک سیگار روشن میکرد از همه طرف صدا بلند میشد: خامووووووش کن!!! خامووووووش کن!!!!

و خلاصه، شما یادتون نمیاد، منم یادم نمیاد!! ولی ..... یادش میاد که حضرت نوح کشتی رو چطوری ساخت... !!! 

 

به نقل از وبلاگ یکی از دوستان

[ ۱۳٩٠/٢/٩ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

  ـ موسی(ع) که از پیامبران اولوالعزم بود، در روز پایانی عمر 226 ساله اش ملک الموت(ع)  را دید از او پرسید:

برای دیدار من آمده ای یا برای قبض روح من؟

گفت: برای قبض روح تو.

موسی (ع) گفت: مهلتی بده تا خانواده ام را دیده و  خداحافظی کنم.

عزرائیل گفت: چنین اختیاری ندارم.

موسی(ع) گفت: پس اجازه بده لااقل به درگاه خداوند   سجده ای کنم و او اجازه داد.

 حضرت موسی به سجده رفت و به خداوند عرض کرد:

خدایا! به ملک الموت امر کن تا به من مهلت دهد تا با خانواده‌ام وداع کنم.

خداوند دعای او را مستجاب کرد و به عزرائیل فرمود:

که قبض روح موسی را به تأخیر بینداز.

موسی نزد خانواده اش آمد و به آن ها گفت:مرا حلال کنید، سفر برنگشتنی در پیش رو دارم.

پرسیدند چه سفری؟

گفت: سفر آخرت.

همه به گریه افتادند، از جمله بچّه ی کوچکش که خیلی به او علاقه داشت.

دامن بابارا گرفت و زار زار گریه می‌کرد تا جایی که موسی (ع)  از این منظره ی غم بار منقلب شد و به گریه افتاد.

خطاب رسید:

ای موسی! اکنون که نزد ما می آیی، چرا ناراحتی و گریه می‌کنی؟

عرض کرد:برای بچّه‌هایم گریه می‌کنم،زیرا خیلی به آنان مهربانم و دوستشان دارم.

خطاب شد: ای موسی! عصای خود را به دریا بزن.

موسی اطاعت کرد و عصایش را به دریا زد.

دریا شکافته شد، سنگ سفیدی ظاهر گشت، کرم ناتوانی در دل سنگ بود که برگی در دهان داشت و مشغول خوردن آن بود.

فرمود: ای موسی!

من در میان این دریای بی کران، در دل این سنگ، کرمی ضعیف را فراموش نمی‌کنم، آیا اطفال تو را فراموش می‌کنم؟!

آرام باش، من به نیکی آن ها را محافظت می‌نمایم.دراین موقع موسی (ع) آسوده خاطر شدو برای قبض روح آماده گشت.

و عزرائیل هم مأموریت خود را انجام داد.

 

[ ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

خدا گوید:

تو ای زیباتر از خورشید زیبایم

تو ای والاترین مهمان دنیایم

شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من . . .

[ ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

همه رنگی زیباست الا دو رنگی!!

 

[ ۱۳٩٠/٢/٧ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

 

 

 

وحشت از عشق که نه ، ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه ، ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم ، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست

 

[ ۱۳٩٠/٢/٥ ] [ ۸:۳٤ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

آیینه‌وار بودیم همراز سینه صافان

آن آهنین دل آمد درهم شکست مارا

 

 

[ ۱۳٩٠/٢/٤ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

[ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

مرحوم حسین پناهی هنرپیشه فقید میگفت بعد از مرگم مردم من را خواهند شناخت! و این جمله را بنده خودم هم شنیدم وشاید بعضی از اشخاص فکر میکردند وی عقل درستی ندارد اینک به بعضی از حرفهای او توجه بفرمایید

 

ازآجیل سفره عید

چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند؛خورده شدند

آنها که لال مانده اند ؛می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

 

من تعجب می کنم

چطور روز روشن

دو ئیدروژن

با یک اکسیژن؛ ترکیب می شوند

وآب ازآب تکان نمی خورد!

 

بهزیستی نوشته بود:

شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد

شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد

پدر یک گاو خرید

و من بزرگ شدم

اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت

جز معلم عزیز ریاضی ام

که همیشه میگفت:

گوساله ، بتمرگ!

 

با اجازه محیط زیست

دریا، دریا دکل می‌کاریم

ماهی‌ها به جهنم!

کندوها پر از قیر شده‌اند

زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند

تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند

چه سعادتی!

داریوش به پارس می‌نازید

ما به پارس جنوبی!

 

رخش،گاری کشی می کند

رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد

سهراب ،ته جوب به خود پیچید

گردآفرید،از خانه زده بیرون

مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند

ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد

وای...

موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

 

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم

از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

 

[ ۱۳٩٠/٢/۳ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

اتفاق جالبی که در اتوبان اصفهان رخ داده: همشهری اصفهانی ما توی اتوبان با سرعت 180 کیلو متر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند و ماشینش رو متوقف می کند. پلیس میاد کنار ماشین و میگه گواهینامه و کارت ماشین ! اصفهانی با لهجه ی غلیظی میگه :من گواهینامه ندارم.این ماشینم مالی من نیست.

کارتا ایناشم پیشی من نیست.خنده

من صاحب ماشینا کشتم ا جنازاشم انداختم تو صندوق عقب.چاقوشم صندلی عقب گذاشتم.حالاوم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم که شوما منو گریفتین.

مامور پلیس که حسابی گیج شده بود بی سیم می زنه به فرماندش و عین قضیه رو گزارش میدهد و در خواست کمک فوری می کنه فرمانده اش هم به او می گه که کاری نکند تا او خودشو برسونه.

فرمانده در اسرع وقت خودشو به محل می رسونه  و به راننده اصفهانی می گوید:

اقا گواهینامه؟

 اصفهانی گواهینامه اش رو از تو جیبش در میاره و به فرمانده می دهد. فرمانده می گه اقا کارت

ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین که به نام خودش بوده در میاره و می دهد به فرمانده فرمانده که روی صندوق عقب چاقویی پیدا نکرده عصبانی دستور می دهد تا راننده در صندوق عقب را باز کند.

اصفهانی در صندوق رو باز می کند و فرمانده می بینه که صندوق هم خالیست .

فرمانده که حسابی گیج شده بود به اصفهانی میگه "پس این مامور ما چی میگه؟"

اصفهانی می گوید :

چی میدونم والا جناب سرهنگ.لابد الانم می خواد بگه من  با180 تا سرعت می رفتم

 

 

[ ۱۳٩٠/٢/۱ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.


می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم

و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.

 

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است،

چون می توانم آن را بخورم!

 

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم

 و با دوستانم بستنی بخورم .

 

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم

و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.

 

می خواهم به گذشته برگردم،

وقتی همه چیز ساده بود،

وقتی داشتم رنگها را،

جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را

یاد می گرفتم،

وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم

و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

 

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست

و همه راستگو و خوب هستند.

 

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است

و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

 

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،

نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری،

خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...

 

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،

به یک کلمه محبت آمیز،

به عدالت،

به صلح،

به فرشتگان،

به باران،

و به . . .

 

این دسته چک من، کلید ماشین،

کارت اعتباری و بقیه مدارک،

...مال شما...

 

من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 

نویسنده: سانتیا سالگا

[ ۱۳٩٠/٢/۱ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
مرجع کد آهنگ