یاد ایام

  ـ موسی(ع) که از پیامبران اولوالعزم بود، در روز پایانی عمر 226 ساله اش ملک الموت(ع)  را دید از او پرسید:

برای دیدار من آمده ای یا برای قبض روح من؟

گفت: برای قبض روح تو.

موسی (ع) گفت: مهلتی بده تا خانواده ام را دیده و  خداحافظی کنم.

عزرائیل گفت: چنین اختیاری ندارم.

موسی(ع) گفت: پس اجازه بده لااقل به درگاه خداوند   سجده ای کنم و او اجازه داد.

 حضرت موسی به سجده رفت و به خداوند عرض کرد:

خدایا! به ملک الموت امر کن تا به من مهلت دهد تا با خانواده‌ام وداع کنم.

خداوند دعای او را مستجاب کرد و به عزرائیل فرمود:

که قبض روح موسی را به تأخیر بینداز.

موسی نزد خانواده اش آمد و به آن ها گفت:مرا حلال کنید، سفر برنگشتنی در پیش رو دارم.

پرسیدند چه سفری؟

گفت: سفر آخرت.

همه به گریه افتادند، از جمله بچّه ی کوچکش که خیلی به او علاقه داشت.

دامن بابارا گرفت و زار زار گریه می‌کرد تا جایی که موسی (ع)  از این منظره ی غم بار منقلب شد و به گریه افتاد.

خطاب رسید:

ای موسی! اکنون که نزد ما می آیی، چرا ناراحتی و گریه می‌کنی؟

عرض کرد:برای بچّه‌هایم گریه می‌کنم،زیرا خیلی به آنان مهربانم و دوستشان دارم.

خطاب شد: ای موسی! عصای خود را به دریا بزن.

موسی اطاعت کرد و عصایش را به دریا زد.

دریا شکافته شد، سنگ سفیدی ظاهر گشت، کرم ناتوانی در دل سنگ بود که برگی در دهان داشت و مشغول خوردن آن بود.

فرمود: ای موسی!

من در میان این دریای بی کران، در دل این سنگ، کرمی ضعیف را فراموش نمی‌کنم، آیا اطفال تو را فراموش می‌کنم؟!

آرام باش، من به نیکی آن ها را محافظت می‌نمایم.دراین موقع موسی (ع) آسوده خاطر شدو برای قبض روح آماده گشت.

و عزرائیل هم مأموریت خود را انجام داد.

 

[ ۱۳٩٠/٢/۸ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهام ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب
مرجع کد آهنگ